رفتن به محتوای اصلی

منافقین به دانش آموزان هم رحم نکردند.‏


مصاحبه با خانواده سه تن از شهدای دانش‌آموز که توسط منافقین ترور شده اند.

پس از پیروزی انقلاب‌اسلامی‌ایران، دشمنان نظام برای رسیدن به اهداف شوم خود و براندازی نظام ‌جمهوری ‌اسلامی از هیچ تلاشی فروگذار نکردند. در این میان گروهک تروریستی منافقین به عنوان افراطی ترین گروه مسبب شهادت جمعی از مردم بی گناه از جمله دانش آموزان در عملیات های تروریستی مختلف شدند.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید شرحی است بر مصاحبه با خانواده‌ سه تن از شهدای دانش‌آموز ترور و بخشی از زندگی نامه این شهیدان است.

- شهیده زینب کمایی

شهیده زینب کمایی در ۸ خرداد۱۳۴۶در شهر مقاوم آبادان به دنیا آمد. پدرش کارگر و مادرش خانه‌دار بود. او قبل از سن تکلیف نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت. از‌‌ همان سنین کودکی با توجه به تربیت آگاهانه مادرش حجاب اسلامی را انتخاب کرد. با شروع جنگ تحمیلی عراق زینب و خانواده‌اش مجبور به ترک شهر آبادان شدند و به شاهین‌شهر اصفهان مهاجرت کردند. او پس از گذشت شش ماه از حضورش در شاهین شهر به علت فعالیت‌های فرهنگی-انقلابی، توسط سازمان منافقین شناسایی شد و در شب ۱فروردین۱۳۶۱ در راه بازگشت از مسجد به خانه، توسط اعضای گروهک منافقین به شهادت رسید.

زینب کمایی
 شرحی برمصاحبه با خواهر دانش‌آموز شهیده زینب کمایی

زینب از‌‌ همان کودکی نسبت به اطرافیانش روحیه‌ای متفاوتی داشت. او قبل از سن تکلیف نمازش را می‌خواند و روزه می‌گرفت. زینب ارادت خاصی به خانم فاطمه زهرا(س) داشت و همیشه از ایشان سخن می‌گفت. او به خاطر علاقه زیاد به ائمه نام خود را از میترا به زینب تغییر داد و فقط هنگامی که او را زینب صدا می‌کردند پاسخ می‌داد. دوران قبل از انقلاب را به یادگیری قرآن و خودسازی خود مشغول بود. زینب علاقه زیادی به امام خمینی(ره) داشت و دیدگاه‌های حضرت امام تاثیر عمیقی در نوع نگاه زینب به زندگی و ادامه فعالیت‌هایش داشت.
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، او با خرید گل و کتاب به دیدار مجروحین جنگ می‌رفت و با آن‌ها مصاحبه می‌کرد. او هیچ‌گاه نماز شبش را فراموش نمی‌کرد و همیشه در اتاقی تنها برای این‌که دیگران متوجه نشوند نماز می‌خواند. علاقه خاصی به گلزار شهدای اصفهان داشت و شب‌های جمعه بر سر مزار شهدای گمنام می‌رفت. سرانجام در ۷مهر۱۳۶۱ خودش را برای رفتن به مسجد آماده کرد. قبل از رفتن به مسجد غسل شهادت کرده بود. در راه بازگشت از مسجد به خانه، اعضای گروهک منافقین او را ربوده و با گره زدن چادرش به دور گردنش او را خفه کرده و به شکل مظلومانه‌ای به شهادت رساندند. گزارش پزشکی قانونی از معاینه جسد این شهید ۱۴ساله: «به علت ضعف جسمانی و جثه کوچک بر اثر اولین فشار وارده به قتل رسیده است.» در زمان شهادت زینب چهارده سال داشت و دانش‌آموز سال اول دبیرستان بود. می‌خواهم از منافقین بپرسم به کدامین گناه دختر ۱۴ساله‌ای که هیچ مسئولیتی در نظام نداشت را به شهادت رساندید؟»

- شهید ابراهیم یا علی

شهید ابراهیم یاعلی در سال ۱۳۴۸ در شهرستان جهرم استان فارس به دنیا آمد. پدرش مکانیک و مادرش خانه‌دار بود. شخصیتی آرام و مذهبی داشت. تابستان‌ها در کنار پدر حرفه مکانیکی می‌آموخت. با شروع جنگ تحمیلی در حالی که ۱۳ ساله بود راهی جبهه شد. با وجود مخالفت‌هایی که از سوی خانواده می‌شد؛ اما پاسخش محکم بود: «نباید فرمان امام خمینی(ره) را زمین انداخت.» دو دوره سه ماهه را در جبهه جنوب گذراند. در عملیات والفجر۱ ترکشی به سرش خورده بود و مجروحیتی سطحی داشت. سومین باری که عازم جبهه بود، قصد جبهه غرب را کرده بود.

ابراهیم و دوازده نفر از همرزمانش، ۲۷مهر۱۳۶۲ مصادف با روز تاسوعا عازم کردستان شدند؛ گروهک منافقین و کومله‌ عصر روز عاشورا در جاده میاندوآب مهاباد اتوبوس آن‌ها را متوقف و هر ۱۳ نفر را زیر پلی در منطقه‌ای جنگلی، تیرباران کردند. پیکر پاک شهید ابراهیم یاعلی هم اکنون در شهرستان جهرم مدفون است

شهید ابراهیم یا علی
شرحی بر مصاحبه با خانواده شهید ابراهیم یاعلی

«فرزند پنجم خانواده پرجمعیت ما بود. آرام بود و شیطنت کودکی را نداشت. مهربان و مطیع مادر بود. همیشه تاکید داشت که حجاب‌مان را رعایت کنیم. مرتب به اقوام سر می‌زد، اگر کسی را چند روز نمی‌دید نگران و جویای حالش می‌شد. بزرگتر که شد رابطه تنگاتنگی با مسجد و اهالی آن برقرار کرد. بمناسبت میلاد امام زمان(عج) با دوستانش کوچه را آذین‌بندی می‌کردند و صندلی می‌چیدند و از مردم پذیرایی می‌کردند. هر هفته در نماز جمعه شرکت می‌کرد. اکثر دوشنبه و پنج شنبه‌ها را روزه می‌گرفت. انقلاب که پیروز شد به پایگاه بسیج می‌رفت. دوست داشت همه انقلابی شوند و به جبهه بروند؛ به همین خاطر با خیلی از افراد بحث‌های اعتقادی می‌کرد.

سال ۱۳۶۱ برای اولین بار به جبهه جنوب اعزام شد. در دومین اعزامش در عملیات والفجر۱ شرکت کرد و مجروحیت سطحی از ناحیه سر داشت. روزی که می‌خواست به کردستان برود با یکی از دوستانش در کوچه ایستاده بود و صحبت می‌کرد. به منزل آمد و  ساکش را جمع کرد و رفت. از ترس اینکه مبادا مانع رفتنش شوند خداحافظی هم نکرد.

۲۷مهر ۱۳۶۲ مصادف با روز تاسوعا برای دومین مرتبه با ۱۲ نفر از دوستانش از جهرم راهی کردستان شدند. همه جز یک نفر از نیروهای سپاه که ۲۱ ساله بود، زیر ۲۰ سال سن داشتند. در مسیر حرکت، عناصر گروهک منافقین و کومله‌ در جاده میاندوآب اتوبوس آن‌ها را متوقف کرد. یکی یکی آنها را بازرسی کردند. ابتدا مصطفی رهایی که پاسدار بود را شناسایی و تیرباران کردند. سپس آن‌ها را به سمت جنگل هدایت کردند. پس از او، هر ۱۲ نوجوان را به رگبار بستند. ابراهیم در حالی که  دستش در دستان سه دوست دیگرش، سعید اعظمی، محمدرضا یثربی و اسداله رزمدیده بود در عصر عاشورا به شهادت رسید. منافقین به این نوجوانان که بخاطر دفاع از میهن درسشان را رها کرده و به جبهه آمدند هم رحم نکرد.

ظاهرا منافقین و کومله‌ها برای گردانی که از عملیات برمی‌گشت کمین کرده بودند. به نوعی این سیزده نفر جان فدای این گردان شدند. زمانی که راننده اتوبوس را آزاد می‌کنند در مسیر به این گردان علامت می‌دهند که منافقین و کومله‌ مسیر را بسته‌اند و آن‌ها برمی‌گردند.آرزوی ابراهیم شهادت بود و با شور و نشاط از آن سخن می‌گفت. کتاب‌های کلاس سوم راهنمایی‌اش را گرفته بود و دست نخورده باقی ماندند.»

- شهید سعید اعظمی

شهید سعید اعظمی ۵ اسفند۱۳۴۶ در شهرستان جهرم استان فارس به دنیا آمد. پدرش، کشاورز و مادرش خانه‌دار بود. با شور و نشاط خاصی در نماز جماعت و مراسم‌های مذهبی حضور می‌یافت. علاقه و ارادتش به حضرت امام(ره) باعث شد سال ۱۳۶۲ در حالی که ۱۷ سال بیشتر نداشت راهی جبهه جنوب شود. دوره‌ای ۳ ماهه را در منطقه کوشک گذراند. سعید وهمرزمانش، ۲۷ مهرماه همان سال مصادف با روز عاشورا برای دومین دفعه از شهرستان جهرم عازم جبهه کردستان شدند؛ اما گروهک منافقین و کومله‌ در جاده میاندوآب مهاباد اتوبوس آن‌ها را متوقف و هر ۱۳ نفر را زیر یک پل در منطقه ای جنگلی، تیرباران کردند. پیکر پاک شهید سعید اعظمی هم اکنون در شهرستان جهرم مدفون است.

شهید سعید اعظمی
شرحی بر مصاحبه با خواهر شهید سعید اعظمی

«خانواده پرجمعیتی داشتیم. سعید فرزند چهارم خانواده بود. ازکودکی با پدر و مادرم در مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد و به این محافل بسیار علاقمند بود. زمان انقلاب، شب‌ها بالای پشت‌بام می‌رفت و با صدای شیرین و کودکانه خود، این شعر را می‌خواند: «خمینی، خمینی، خدانگهدار تو/ بسوزد، بسوزد، دشمن خونخوار تو...»

چهار سال در مسجد جامع، مکبر بود. روزهای جمعه، دوستان و همسایه‌ها را برای نماز جمعه جمع می‌کرد و باهم به نماز جمعه می‌رفتند. مطالعه، جزو برنامه روزانه‌اش بود و دوستانش را نیز به مطالعه دعوت می‌کرد. علاقه او به کتابخوانی باعث شد مسئولیت کتابخانه حرم امامزاده حنظلیه (ع) را به او بدهند. سعید در کتابخانه با حوصله فراوان، پاسخگوی سوالات مردم بود. سال ۱۳۶۲ در حالی که ۱۷ سال بیشتر نداشت به جبهه اعزام شد.

روزی شخصی را در خیابان دید که با هدف جمع‌آوری نیرو برای جبهه سخنرانی می‌کرد. پس از آن سعید آمد و ساکش را بست و راهی جبهه شد. او یک دوره ۳ ماهه در جبهه بود. ۲۷مهر ۱۳۶۲ مصادف با روز عاشورا برای دومین مرتبه با ۱۲ نفر از دوستانش از جهرم راهی کردستان شدند.

در مسیر حرکت، عناصر گروهک منافقین و کومله‌ در جاده میاندوآب اتوبوس آن‌ها را متوقف کرده، سپس آن‌ها را به سمت جنگل هدایت کردند. ابتدا مصطفی رهایی که پاسدار بود را شناسایی و تیرباران کردند. پس از او، هر۱۲ نوجوان را به رگبار بستند. سعید در حالی که  دستش در دستان سه دوست دیگرش بود به شهادت رسید.»

دانش آموزانی که به دست منافقین کور دل به شهادت رسیدند

درباره ما

سایت حقیقت فرقه با هدف فعالیت در راه افشای ماهیت و شناساندن ابعاد و دامنه اقدامات و جنایت‌های فرقه منافقین پابه عرصه گذاشته است. سایت حقیقت فرقه روایت چیستی، چرایی و چگونگی پدیده مذموم فرقه منافقین است که در این مسیر در تلاش است با انعکاس وافشای چهره ضد انسانی جریان نفاق، ماهیت فرقه گرایانه این سازمان را نیز هویدا کند. در حقیقت با تخطئه عملکرد منافقین در صدد روشنگری وآگاه سازی جامعه در مقابل دام های مرداب این فرقه تروریستی هستیم. تلاش می‌کنیم در این مجال با تحلیل و بررسی فرقه تروریستی منافقین در قالب های مختلف همچون یادداشت و مقالات، گزارش و گفت و گو به این مهم دست پیدا کنیم.

تماس با ما